Sun 10 Jan - 12:19 نگاهی به رشد واردات کالاهای غیر اساسی

می جویم، می جوید، می جوند

از این دست اقدامات در دولت های گذشته نیز دیده شده است. برای ما دهه شصتی ها که بچه های جنگ هستیم، خاطره پایان جنگ و شروع دوران سازندگی با تبلیغات کالاهای مصرفی نظیر خودرو یا واردات گسترده لوازم صوتی و تصویری اعم از ویدیو و ... همراه است.

خاطره تبدیل شدن اشرافی گری به ارزش و ورود خانواده ها به مسابقه رفاه طلبی و تجمل گرایی از خاطرات دردناک نسل ما محسوب می شود. چه تعجب که الناس علی دین ملوکهم؛ وقتی رئیس جمهور وقت مملکت در کاخ های شاه سرنگون شده با خانواده اش به استراحت بپردازد و هزاران خاصه خرجی و ویژه خواری برای اطرافیان ریز و درشتش رقم بزند(که برای نمونه همین سفر کیش هر ساله و پذیرایی ویژه از وی در محل اسکان شاه مخلوع کفایت می کند) دیگر از مردم انتظاری نیست، آن هم مردمی که از زیر بمباران صدام حالا زیر بمباران تبلیغات مصرف گرایی دولت سازندگی رفته اند.

پسر کو ندارد نشان از پدر...

طبق آمار رسمی گمرک دولت تدبیرو امید، در 9 ماهه اول سال جاری بیش از 3400 خودرو سواری به ارزش حدودی 718 میلیون دلار وارد کشور شده است و هر روز با افتخار خبر حضور برندی جدید در بازار خودرو کشور به گوش می رسد.کارخانه های بستنی سازی سالانه 240 میلیارد تومان چوب بستنی وارد کشور می کنند. آمار گمرک نشان می دهد که در همین مدت مبلغ سه میلیون و سیصد و شصت و شش هزار دلار، برای واردات آدامس، ارز از کشور خارج شده.

با دیدن این آمار های رسمی که موارد قاچاق را پوشش نمی دهند، هر عقل سلیمی از خودش می پرسد، مملکتی که آب خوردنش هم وابسته به تحریم هاست و هوای تنفسی مردمش با تحریم ها گره خورده و تحریم ها تمام صنایع حساس و زیربنایی اش را به تعطیلی کشانده و پالایشگاه ستاره خلیج فارسش به بهانه نبودن پول پیشرفت فیزیکی نزدیک به صفر دارد، چرا خدا را شکر نمی کند که با تدبیر دولت  و فروختن صنعت هسته ای در این اوضاع بی دلاری، امید خوردن آدامس خارجی و سوار شدن به ماشین لوکس و بستنی چوبی خوردن، برایش باقی مانده است.

بیایید یک داستان تخیلی که در هیچ جا اتفاق نیفتاده و شباهت شخصیت ها در آن اتفاقی است را باهم بخوانیم.

فرض کنیم خانه مان را به دست کسی می سپریم، موقع تحویل می رویم و می بینیم یک ویرانه را به جای خانه به ما تحویل می دهد. بعد از کلی بد و بیراه که به او می گوییم آن ویرانه را تحویل می گیریم و به خانواده مان قول می دهیم که 100 روزه به همه چیز سر و سامان بدهیم. آستین همت را بالا می زنیم و در اولین اقدام به قول خودمان آوار برداری می کنیم اما از همین جا سیل بی تدبیری های ما آغاز می شود:

1- در حین مثلا آوار برداری خانواده را در معرض باد و باران رها می کنیم و لااقل یک چادر مسافرتی برای آن ها فراهم نمی کنیم.

2- 100 روز می شود نزدیک 800 روز و ما هنوز مشغول بد و بیراه گفتن به آن کسی هستیم که خانه مان را ویرانه کرده و دست روی دست گذاشته ایم و هیچ کاری نمی کنیم و فقط حرف می زنیم.

3- خیلی که بهمان فشار می آید از بی پولی و کاهش درآمد ها و خزانه خالی حرف می زنیم و با ارزش ترین سرمایه های خانواده را چوب حراج می زنیم و خانواده هم به امید تغییری سرمایه خودش را در اختیار ما قرار می دهد تا دیگر بهانه ای نداشته باشیم.

4- پول به دست آمده از حراج سرمایه ارزشمند خانواده را صرف احتیاجات روزمره می کنیم و با این کار نه ویرانه را آباد کرده ایم و برعکس توقع خانواده را هم بالا برده ایم. مثلا به جای اینکه پی خانه را بریزیم می رویم لوستر می خریم و به جای دیوار کاغذ دیواری خرید می کنیم و سرمایه را به باد می دهیم.

5- حالا در این قوز بالا قوز، خانواده را به این زرق و برق عادت داده ایم و در عوض ویرانه ای را برایش حفظ کردیم. ویرانه را حفظ کردن تمام افتخار ماست که خانواده آن را قدر نمی شناسد. راستش خودمان هم نمی فهمیم ویرانه را حفظ کردن دقیقا یعنی چه کار کردن؟